Sunday، June 28، 2009

ایتس نات یور بیزینس

جدیدا هرکی می‌بیندم ازم می‌پرسد درسم کی تمام می‌شود.
خسته‌ شدم بسکه توضیح دادم من ورودی بهمن ماهم، یک ترم مرخصی بوده‌ام ، واحدها را عشقی انتخاب کرده‌ام و اصلا تو بند برنامه‌ی ترمیک نبوده‌ام، هرترم چهارده‌تا واحد برداشته‌ام و اگر هم ناپرهیزی کرده‌ام تا سقف چهارده‌تا حذف کرده‌ام و اینکه دروغ چرا؟ درس افتاده هم داشته‌ام و از این به بعد هم قصد ندارم جور دیگه‌ای رفتار کنم و همینیه که هست و اینکه دلم می‌خواهد.
منتهی مردم حق دارند آدم را زیر و بالا کنند.
دلم می‌خواد دهن بعضی‌ها را سیمان بکشم.

Friday، June 26، 2009

آنکه می‌ترسد می‌ترساند

فکر نمی‌کنم در تاریخ سی ساله‌ی جمهوری اسلامی هیچ وقت مردم اینهمه نسبت به خطبه‌های نماز‌جمعه‌ی تهران حساس و پیگیر شده باشند. هفته‌ی قبل رهبر آمده بود برای فصل‌الخطاب و البته دیدیم که عملا معترضین گردن نگذاشتند و موسوی و کروبی هم گردن نگذاشتند و ناگهان بعد از بیست سال انگار تعارفات فرو ریخت و مردم بی‌اعتنا به فصل‌الخطاب و حتی خشمگین‌ نسبت به آنچه توهین قلمداد می‌کردند توی خیابان‌ها شعارهایی دادند که من به شخصه برای ایران صلاح نمی‌دیدم.
امروز هم که نمازجمعه‌ی پر از حاشیه‌ی دیگری داشتیم با احمدخاتمی که البته به دلیل آشنایی همه‌ی ما با ادبیات این آدم می‌شد حدس زد چقدر تحریک کننده خواهد بود.
اما آنچه امروز مرا واقعا و حقیقتا جریحه‌دار کرد و باعث شد برای چند دقیقه چنان خشمی احساس کنم که کفرابلیس دربرابرش ایمان ِ ایوب است، حرفی بود که خاتمی درباره‌ی کیفیت و حقیقت مرگ ندا‌آقاسلطان زد. اینکه اینها تا این اندازه وقیح باشند که در عصر ارتباطات منکر حوادثی شوند که ثبت شده و یا بخواهند این پدیده‌ها را وارونه جلوه دهند به نظرم بیشتر از هرچیزی ثابت می‌کند تا چه اندازه ضربه‌پذیر و وحشت‌زده‌اند.
خاتمی!
ما خودمان خودمان را نمی‌کشیم. ما توی سینه‌ی خودمان تیر نمی‌زنیم. ما خودمان با باتوم به جان خودمان نمی‌افتیم. ما خودمان دست و پای خودمان را له و لورده نمی‌کنیم. ما شیشه‌های مغازه‌های خودمان را نمی‌شکنیم. ما خودمان را به رگبار نمی‌بندیم. ما خودمان به خوابگاه‌های خودمان حمله نمی‌کنیم. ما خودمان خودمان را از پنجره‌ها پرت نمی‌کنیم. ما خودمان را دستگیر نمی‌کنیم. ما روزنامه‌های خودمان را نمی‌بندیم.
شاید ما امروز نتوانیم رای‌مان را پس بگیریم. شاید احمدی‌نژاد بتواند چهارسال بعد هم روی صندلی بی‌ارزشش با اسلحه و گازاشک‌آور و تهدید و توهین باقی بماند. ما شاید سالهای سیاه بعد از کودتا را مجبور باشیم در سکوت و خفقان تحمل کنیم. ولی چیزی درون ما ترک خورده که هیچ خطبه‌ی نمازجمعه‌ای و هیچ فصل‌الخطابی نمی‌تواند بندش بزند و آن ترک به خاطر خونی است که از توی سینه‌ی ندا فوراه زد و ریخت کف آسفالت.
اگر آقایان صبر داشته باشند و زنده بمانند می‌بینند که فصل‌الخطاب واقعی را کی انشا می‌کند.
متاسفم که جمهوری اسلامی پایانش اینقدر سفیهانه بود.

Monday، June 22، 2009

جان بده و دم مزن

باورم نمی شود ایران در عرض چند روز جایی شود شبیه نوار غزه و کرانه باختری رود اردن. باورم نمی شود این تعداد آدم پاره پاره کف خیابان های خودمان ریخته باشد. باورم نمی شود حکومت اینقدر وقیح شده باشد که توی چشم مردم زل بزند و بگوید یا گردن بگذارید یا خونتان پای خودتان.
بهای قدرت چیه؟
چند لیتر خون ِاراذل و اوباش تشنگی تان را برطرف می کند آقایان؟
به هرحال این خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.
"مزد چنین عاشقی/نقد روان دادن است..."
بگویید خودمان شاهرگمان را بزنیم. بنزین موتور شعبان بی مخ هاتان را خرج مشتی فریب خورده قدرت های غربی نکنید. به تک تیراندازهاتان بفرمایید گلوله هاشان را توی سینه ی دخترهای جوان هدر ندهند. این مردم حافظه ی تاریخی ندارند. وگرنه می فهمیدند سرلشکر زاهدی پیروز تاریخ بود نه مصدق.
به دوستان روسی تان بفرمایید نگران نباشند. ایران گرجستان نمی شود.
معلوم است که پینوشه بیشتر از آلنده حکومت کرد. یا معاویه بیشتر از علی.یا یزید بیشتر از حسین. این همان نکته ای است که شما فهمیده اید و ما نفهمیده ایم.
ولی جسارتا یک نکته هم هست که ما فهمیدیم و شما متوجهش نشدید.
حسین توی کربلا پاره پاره شد. به حکومت هم نرسید.
ولی یزید هیچ وقت حسین نشد.