Wednesday، July 23، 2008

همانجا که ادبیات همه چیز ماست



فیلم «تاوان» یک دعوت نامه است . دعوت به جهان ادبیات برای بازسازی واقعیت ، برای پناه بردن ، جبران کردن و تسلی یافتن. واقعیت اینکه ، از زیر و بم های عاشقانه ی فیلم چیز چندان دندان گیری نصیبم نشد . مثل خیلی از صحنه های سوزناک معمولی ، در این فیلم هم وقایعی وجود داشت که صرفا عاشقانه بود. اما فیلم نگرش های درخشانی هم دارد که جدا انگشت به دهان نگه ام داشت. تاکید روی سوء تفاهم هایی که به فاجعه ختم می شود ، درک ناقص ما از وقایع ، نسبی بودن حقیقت ، غیر قابل انعطاف بودن گذشته ، پوچی زندگی و خصوصا رنجی که حاصل آگاهی انسان از موقعیت «اکنون» خودش است.
برای همین هاست که می گویم فیلم دعوت نامه ای است به سوی ادبیات. به سوی جهانی که علارغم داشتن منطق خاص خود ، انعطاف پذیرتر ، انسانی تر و دقیق تر است. براینی کوچک اشتباه ِ ویران کننده ای مرتکب می شود و براینی نویسنده ، آن را جبران می کند.
حقیقت اینکه صحنه هایی از فیلم بدجوری گرفتارم کرد. مثل صحنه ای که براینی روبروی دوربین تلوزیون صورتش را با دست می پوشاند جوری که انگار می خواهد زیر دست هایی که با آنها واقعیت ِ خشن را تحریف کرده ( جوری که منصفانه تر باشد)، براینی ِ گناهکار را پنهان کند. دلم می خواست درست همان جا زار بزنم یعنی درست تر بود که زار بزنم ولی متاسفانه نشد.
تاوان به نظرم هم تلخ بود ، هم نوید دهنده. یک جورهایی فیلم لوسی بود ولی نقاط نورانی هم داشت. نقاط مشعشع! نقاط فریبنده ، ممممممم

Tuesday، July 22، 2008

جهان چیزی است ، یا سفید ِ سفید ، یا سیاه ِ سیاه

تنفر:
نمی شود حسرت زمان را خورد. منطقی نیست . در داستان خشم و هیاهو ، کونتین (پسر) را دوست داشتم . چون کونتین یک فینگرتاچ بود . کونتین برعکس همه زمان را لمس می کرد و همین باعث می شد شاعر باشد . بقیه اصلا اهمیتی نمی دادند . ذهن کونتین بی اندازه مرا به وحشت می انداخت وهمین خواندن کونتین را لذت بخش می کرد .اما در تنفر از بنجی من هم با جاسن شریک بودم. فقط بر خلاف جاسن من از موقعیت بنجی متنفرم . موقعیتی که درست نقطه ی مقابل موقعیت کونتین بود . بر چه اساسی بنجی از این مجازات تبرئه شده؟ اینجوری است که من از بنجی متنفرم...

دوست داشتن :
بابای آرتا را به چند دلیل دوست دارم :
1.بابای آرتا گل ها و خصوصا درخت ها را خیلی خوب می فهمد و باغچه ی نسبتا درست و حسابی توی مجتمع مسکونی شان دارد که احدی حق ندارد بهش نزدیک شود به جز سه نفر ، خودش ، آرتا و من. به خاطر این پارتی بازی واقعا دوستش دارم.
2.بابای آرتا سیگار وینستون می کشد که من عاشقشم.
3.بابای آرتا فقط یک بار شناسنامه اش مهر انتخابات خورده که مربوط می شود به 12 فروردین سال 1358 ، رای بابای آرتا «نه» بوده.
4.بابای آرتا عاشق شبکه های تلوزیونی افغانی زبان است.
5. بابای آرتا هر دفعه بروم خانه شان می گوید : عموجان از دیروز تا حالا دلم برات یه ذره شده بود!
برای همین چیزهاست که بابای آرتا را واقعا می شود دوست داشت.

Monday، July 14، 2008

گور بابای افلاطون ام کرده

اگه داستان «حقیقت» واقعی باشه ( که بعید می دونم اونقدر خوش شانس باشیم که نباشه) من حاضر نیستم به اندازه ی سر سوزنی عمرمو واسه پیدا کردنش تلف کنم . حتی شاید سعی کردم منهدمش کنم . در واقع چندان بهش خوشبین نیستم . اغلب آرزو می کنم تمام اونچه درک می کنیم ( یعنی با هر پنج تا قوه ی ادراکمون) کابوسی باشه که خداوند داره می بینه. اونوقت شاید بشه یه جورایی آسوده بود. چون بلاخره که بیدار میشه ، نه؟!
گمونم احساس خفگی دقیقا منتج از واقعی فرض کردن حقیقت باشه . حالا شاید یه جورایی این قضیه به نهیلیسمی چیزی ختم بشه که من اصلا ماتم ِ شو ندارم. بزار بشه . اگه حقیقت وجود داشته باشه مجبوریم باورش کنیم و من دیگه از باور کردن خسته شدم . جدی خسته شدم ها ، یعنی اگه دروغ نگفته باشم دیگه تقریبا رسیده زیر گردنم . مردم به من میگن : تو ایمانتو از دست دادی ، منم بهشون می گم : متاسفانه هنوز کاملا از دستش ندادم .
دیگه حتی فرض کردن و هی تکرار این اصل تو مخ ام که : «حقیقت متکثره ، متکثره ، متکثره» آرومم نمی کنه. حقیقت حقیقته . چه نوع واحدش چه این نوع متکثرش که من عمرا نمی تونم فرضش کنم و به تناقض نرسم . حالا آرزو می کنم اصلا حقیقتی وجود نداشته باشه ، هیچی ، هیچی ، یعنی مطلقا ها.
واسه همین دلم می خواد یه پشه بشینه رو بینی خدا و بیدارش کنه و همه چی پخ پخ .
البته خودمم می دونم اونوقت خود ِ کابوس خداوند حقیقته . ولی تو رو خدا یه بار بیاین مثه بچه آدم فقط آرزو کنیم . بدون اینکه ذره بین بزاریم واو به واو رو کالبد شکافی کنیم .
به هر حال من همیشه خاطر خواه ایده چاله های فضایی هستم...