دو سال پیش بود. توی راهروی دانشکده داشتم نقل الخ ِ جلال برای صبرا میبافتم. میخندیدیم. صبرا دست گرفته بود و بلند بلند خخخخخخخخخ، خخخخخخخخخ میکرد. الخخخخخخخخخخخخخخخخ، و این را جوری میگفت که دل ضعفه گرفته بودم. توی صورت هرکی میرسید خخخخخخخخخخخخ میکرد و طرف هاج و واج نگاش میکرد. آخرین خخخخخخخخخخخخخای که گفت خیلی کشیده بود. اینقدر که ندید نوروزی پشت سرش از تو دفترش آمد بیرون. من چشمام را گرد کردم. با همان میمیک و همان تاکید حلقیش روی خخخخخخخخخخخخخخخخخ تمام صورت چرخید و با نوروزی فیس تو فیس شد. سلام کرد. خیلی مودبانه. در واقع به شکل اغراقآمیزی مودبانه، و از تو راهرو خودمان را کشیدیم بیرون. از سر پیچ رد شدیم و من انفجار خنده را توی گلوی دوتامان دوست داشتم. دست هم را گرفته بودیم و از ته دل میخندیدم. به هم دلداری میدادیم...
شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹
هیچ آرمانشهری داخل یا خارج از ایران نمیخواهم
راستش حالا میفهمم چیزی که ما را(یا لااقل من را) به اینجا، به این سرزمین نفرینشده وصل کرده چیزهایی نیست که توی سایر جاهای دنیا مردم بهش وصل میشوند. میخ ما فرق دارد. شاید چون اگر غیر ِ این میخ بود، یک نفر نمیماند توی این ماتمکده.
همیشه برام سوال بود آن چیزی که نگهم میدارد از فراموش کردن و پشت پا زدن چی بوده؟ هر کی یه تزی میداد. تاریخ! هنر! جغرافیا! فرهنگ! آیین! زبان! خانواده! رسالت!
زکی. عقام میگرفت از این همه زر مفت. از این همه گوزگوز و قمپز. هنوزهم متنفرم از شنیدن چنین جفنگیات نژادپرستانهای. طرف اصلا با خودش فکر نمیکنه معنی همهی این مفاهیمی که بلغور میکند را چه جور حس کرده؟ با چه ابزاری. و اینکه اساسا خوب چه چیزی تو را به همان تاریخ وصل کرده، به این جغرافیا و آن فرهنگ و آیین و هنر و خانواده و رسالت!!! برای همین فک میکردم چه فرقی دارد اینجا باشی یا نباشی. وقتی چیزی را پیدا نمیکنی که خودت را به واسطهی آن متصل ببینی به یک سرزمین با همهی وجوهش.
دروغ چرا. هنوز هم که بچهها یکی یکی خداحافظی میکنند و میروند حس میکنم ضرورت رفتن را میفهمم. حس میکنم آنها از من خوشحالتر خواهند بود و البته که خواهند بود.
درست همین جا بود که فهمیدم آن میخ چیه و کجاست. چیزی که مرا به اینجا وصل کرده روزهای خیلی خوبم نیست. نسل من توی عمر دو سه دههایش مگه کلا چند تا روز خیلی خوب داشته؟! میگوید نه. بشمارید!
نه، آنچه مرا را به اینجا وصل میکند خاطرات خوبم نیست. درست برعکس. همهی آن ناگوارهایی است که توی این خاک سراغم آمده. آنچه مرا به اینجا وصل کرده رنجهام است. تحقیرهایی است که اینجا شامل حالم شده. این خاطرات آشغال را من هیچ جای دیگه ندارم. و به نظرم این هویت نسل من است. هرچی که هست. هویت این نسل توی روزهای تحقیر و توهین و ارعابش ساخته شد. این نسل من است که میخ من است. نسلی که توی گهترین روزهای تاریخ یک مملکت ساخته شد. نسلی که بین سیاسیون چپی و راستی پاره پاره شد. نسلی که خالی شد از خودش و خودش را با مواد و هنرانتزاعی و افسردگی پر کرد. نسلی که با کنکور، با مذهب، با اصلاحات، با جنگ، با فحشا، با گشت ارشاد، با بسیج دانشجویی، با یوزارسیف، با انقلاب مخملی،با اخلاق فرمایشی، با فاطی کماندو، با ازدواج دانشجویی، با مساوی مداوم پرسپولیس-استقلال، با ادبیات دولتی، با کارتون بینوایان، با ساسی مانکن و ال و بل و جیمبل سرش را خوردند. آرزوهاش را مصادره کردند. نسلی که میگوزید هزارجور انگ میخورد. نسلی که انگار گناه کرده که توی سالهای جنگ مشمول نبوده. که انگار گناه کرده که نمرده.
این میخ من است. کجا میتوانم بروم؟
آرتا و خیلی رفقای دیگم تصمیمشان را گرفتهاند. حتی فاطمه هم تصمیمش را گرفته. من هم گرفته بودم. حالا فرض کنید زدم زیرش. مهران میگفت آدم یاد میگیرد زندگی کند. گفتم مهران آخه آدم چی را یاد میگیرد؟ زبان را؟ رانندگی با فرمان سمت راست را؟ لباس پوشیدن را؟ غذا خوردن را؟ گفتم مهران زندگی فرمان سمت راست ماشین نیست زندگی خوشحال شدن است و غمگین شدن. گفتم مهران تو یاد میگیری شکل لندهورهای انگلیسی برنجی؟ بلدی شبیه انگلیسیها تحقیر شوی؟ اگه جکهای انگلیسی بهت بگویند میخندی؟ گفتم رفیق من دیگه نیستم. میخوام همینجا بگندم. جایی که یاس مردمش را میشناسم. ترسشان را میفهمم. غصه و تحقیر شدنشان را حس میکنم.
بهم گفتند داری ادای توله انقلابیهای دههی شصتی را در میاروی. لابد میخواهی خودت را فدای خاک کنی. گفتم به پیغمبر من خودم را فدای هیچی نمیکنم حتی فوتبال.
سمیه گفت تو نمیتوانی راجع به دو محیط قضاوت کنی و یکی را ترجیح بدهی وقتی فقط زندگی توی یکیش را تجربه کردهای. گفتم حالا من کی ایران را ترجیح دادهام؟ گفتم سمیه من میخوام سر به تن این مملکت نباشه ولی تا وقتی سر به تن داره اینجا تنها جایی است که من بلدم توش زندگی کنم و بهش احساسی داشته باشم حتی اگه ازش متنفر باشم اینجا احساس نمیکنم تازه واردم و من از هیچی به اندازهی تازه وارد بودن متنفر نیستم حتی از منچستریونایتد هم اینقدر متنفر نیستم.
بهم گفتند این یه جور بیماری است که آدم از تجربه موارد جدید وحشت دارد گفتم شما مطمئن باشید من مریضم من بیست و سه سال توی این مملکت اعتماد به نفسم له شده معلومه که عقدهای و مریض هستم و اینکه لطف کنید از ذکر بدیهیات دریغ کنید. بیزحمت.
من میفهمم چرا مردم از ایران میروند ولی نمیفهمم چجورآنجا به شکل طبیعی زندگی میکنند و به شکل طبیعی تولیدمثل میکنند و به شکل طبیعی توی جایی غیر ایران میمیرند.
اینجا مملکت من هم هست. میخوام همینجا بگندم. از این کشور متنفرم ولی اینجا کشور من هم هست. هیچکی بیشتر از من محق نیست نسبت به این خاک. همان جور که من محقتر از هیشکی نیستم. هرکی از من و نسل من خوشش نمیآید میتواند خودش این مملکت را ترک کند. من اینقدر توی این خاک میمانم تا همین جا چالم کنند.
همیشه برام سوال بود آن چیزی که نگهم میدارد از فراموش کردن و پشت پا زدن چی بوده؟ هر کی یه تزی میداد. تاریخ! هنر! جغرافیا! فرهنگ! آیین! زبان! خانواده! رسالت!
زکی. عقام میگرفت از این همه زر مفت. از این همه گوزگوز و قمپز. هنوزهم متنفرم از شنیدن چنین جفنگیات نژادپرستانهای. طرف اصلا با خودش فکر نمیکنه معنی همهی این مفاهیمی که بلغور میکند را چه جور حس کرده؟ با چه ابزاری. و اینکه اساسا خوب چه چیزی تو را به همان تاریخ وصل کرده، به این جغرافیا و آن فرهنگ و آیین و هنر و خانواده و رسالت!!! برای همین فک میکردم چه فرقی دارد اینجا باشی یا نباشی. وقتی چیزی را پیدا نمیکنی که خودت را به واسطهی آن متصل ببینی به یک سرزمین با همهی وجوهش.
دروغ چرا. هنوز هم که بچهها یکی یکی خداحافظی میکنند و میروند حس میکنم ضرورت رفتن را میفهمم. حس میکنم آنها از من خوشحالتر خواهند بود و البته که خواهند بود.
درست همین جا بود که فهمیدم آن میخ چیه و کجاست. چیزی که مرا به اینجا وصل کرده روزهای خیلی خوبم نیست. نسل من توی عمر دو سه دههایش مگه کلا چند تا روز خیلی خوب داشته؟! میگوید نه. بشمارید!
نه، آنچه مرا را به اینجا وصل میکند خاطرات خوبم نیست. درست برعکس. همهی آن ناگوارهایی است که توی این خاک سراغم آمده. آنچه مرا به اینجا وصل کرده رنجهام است. تحقیرهایی است که اینجا شامل حالم شده. این خاطرات آشغال را من هیچ جای دیگه ندارم. و به نظرم این هویت نسل من است. هرچی که هست. هویت این نسل توی روزهای تحقیر و توهین و ارعابش ساخته شد. این نسل من است که میخ من است. نسلی که توی گهترین روزهای تاریخ یک مملکت ساخته شد. نسلی که بین سیاسیون چپی و راستی پاره پاره شد. نسلی که خالی شد از خودش و خودش را با مواد و هنرانتزاعی و افسردگی پر کرد. نسلی که با کنکور، با مذهب، با اصلاحات، با جنگ، با فحشا، با گشت ارشاد، با بسیج دانشجویی، با یوزارسیف، با انقلاب مخملی،با اخلاق فرمایشی، با فاطی کماندو، با ازدواج دانشجویی، با مساوی مداوم پرسپولیس-استقلال، با ادبیات دولتی، با کارتون بینوایان، با ساسی مانکن و ال و بل و جیمبل سرش را خوردند. آرزوهاش را مصادره کردند. نسلی که میگوزید هزارجور انگ میخورد. نسلی که انگار گناه کرده که توی سالهای جنگ مشمول نبوده. که انگار گناه کرده که نمرده.
این میخ من است. کجا میتوانم بروم؟
آرتا و خیلی رفقای دیگم تصمیمشان را گرفتهاند. حتی فاطمه هم تصمیمش را گرفته. من هم گرفته بودم. حالا فرض کنید زدم زیرش. مهران میگفت آدم یاد میگیرد زندگی کند. گفتم مهران آخه آدم چی را یاد میگیرد؟ زبان را؟ رانندگی با فرمان سمت راست را؟ لباس پوشیدن را؟ غذا خوردن را؟ گفتم مهران زندگی فرمان سمت راست ماشین نیست زندگی خوشحال شدن است و غمگین شدن. گفتم مهران تو یاد میگیری شکل لندهورهای انگلیسی برنجی؟ بلدی شبیه انگلیسیها تحقیر شوی؟ اگه جکهای انگلیسی بهت بگویند میخندی؟ گفتم رفیق من دیگه نیستم. میخوام همینجا بگندم. جایی که یاس مردمش را میشناسم. ترسشان را میفهمم. غصه و تحقیر شدنشان را حس میکنم.
بهم گفتند داری ادای توله انقلابیهای دههی شصتی را در میاروی. لابد میخواهی خودت را فدای خاک کنی. گفتم به پیغمبر من خودم را فدای هیچی نمیکنم حتی فوتبال.
سمیه گفت تو نمیتوانی راجع به دو محیط قضاوت کنی و یکی را ترجیح بدهی وقتی فقط زندگی توی یکیش را تجربه کردهای. گفتم حالا من کی ایران را ترجیح دادهام؟ گفتم سمیه من میخوام سر به تن این مملکت نباشه ولی تا وقتی سر به تن داره اینجا تنها جایی است که من بلدم توش زندگی کنم و بهش احساسی داشته باشم حتی اگه ازش متنفر باشم اینجا احساس نمیکنم تازه واردم و من از هیچی به اندازهی تازه وارد بودن متنفر نیستم حتی از منچستریونایتد هم اینقدر متنفر نیستم.
بهم گفتند این یه جور بیماری است که آدم از تجربه موارد جدید وحشت دارد گفتم شما مطمئن باشید من مریضم من بیست و سه سال توی این مملکت اعتماد به نفسم له شده معلومه که عقدهای و مریض هستم و اینکه لطف کنید از ذکر بدیهیات دریغ کنید. بیزحمت.
من میفهمم چرا مردم از ایران میروند ولی نمیفهمم چجورآنجا به شکل طبیعی زندگی میکنند و به شکل طبیعی تولیدمثل میکنند و به شکل طبیعی توی جایی غیر ایران میمیرند.
اینجا مملکت من هم هست. میخوام همینجا بگندم. از این کشور متنفرم ولی اینجا کشور من هم هست. هیچکی بیشتر از من محق نیست نسبت به این خاک. همان جور که من محقتر از هیشکی نیستم. هرکی از من و نسل من خوشش نمیآید میتواند خودش این مملکت را ترک کند. من اینقدر توی این خاک میمانم تا همین جا چالم کنند.
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
